امروز رفته بودم اون مدرسهه هه عین بچه ها...صبح که داشتم میرفتم بغض کرده بودم اخه دوباره باید از اول شروع کنم...اولش که رفتم بچه ها تو حیاط بودن مدیر داشت صحبت میکردو از اینجور شرو ورا بعد که رفتن سر کلاس من تو دفتر بودم اخه من اونجا فقط۴تا درسو با بهترین استادا برداشتم داشتیم هماهنگ میکردیم بعد رفتم سر کلاس درو که وا کردم دیدم همه از جاشون بلند شدن(فکر کردن من معلمم)منم خیلی راحت گفتم بفرمایید بشینید(اعتماد به نفسم تو حلقاتون)بعد من معلم اومدو منم نشستم سر جامو اه چه روز گندی بود اصلا نتونستم حواسمو بدم به درس اصلا نفهمیدم چی درس دادن ولی گذشت دیگه...اهان۲نفر از بچه هاشون که بهترین رشته هارو قبول شده بودنو اورده بودن یکی ریاضی یکی تجربی(اون مدرسه انسانی نداره)یکیشون با رتبه۲۹۶پزشکی شهید بهشتی قبول شده بود اون یکیم نمیدونم رتبش چند بود ولی متالوژی شریف قبول شده بود(کاش من جاش بودم)ولی قبولیای اون مدرسه خیلی خوب بود.....اه همه حرفام شد از مدرسه

میگم چه دنیایی شده هاااا...دیگه ادم نباید به هیشکی اعتماد کنه...دل شکستن اسونه ولی دل بدست اوردن خیلی سخته