سلام.........زیاد حال ندارم.........تو این مدت یه اتفاقاتی تو زندگیم افتاد.....یه چیزایی تغییر کرد.....بیخیال!

دیگه درس خوندن داره واسم عادی میشه...وای اصلا خیلی کلافم...همش دوس دارم به یکی گیر بدم...بخدا اینقدر عصبی شدم جدیدا که کسی زیاد سر به سرم نمیذاره...کافیه با یکی دهن به دهن بشم اونوقته که قشنگ میشورمش میذارمش کنار...

شاعر میگه...یه چیز خوبی میگه ها چی میگه؟میگه....هیچی ولش کنید یه بیتشو یادم رفت...

اخ جاتون خالی انگشتم عفونت کرده بود همچین ووییششششششششششششش.....ولی الان حالش خوبه دختر خوبی شده..

میگم یکم خشونتم بد نیستا...میگم حواساتون باشه آه من شماهارو نگیره اخه یکیو میشناختم که عاشق دختر عموش بود به خاطر اون هی راه به راه دل میشکوند بعد خبر رسیده که چند وقت پیش نامزدی دختر عموئه بوده...وای همچین دلم خنک شد تو دلم گفتم حقت بود ولی گناه داشت یکم...بذار بره پی زندگیش بابا...اعصاب خورد کن...