یه عالمه حرف دارم...یه دنیا حرف که نمیتونم به کسی بزنم...یه عالم حرف که گیر کرده تو گلومو به بغض تبدیل شده و نمیذاره درست نفس بکشم...خسته شدم...خسته شدم از این زندگی...از خودم٬از همه...دوس دارم حتی از خودمم فرار کنم!یه فکر داره مثل خوره مغزمو میخوره...دارم دیوونه میشم...دیگه تحمل ندارم...اخه مگه من چقدر طاقت و تحمل دارم؟دارم برمیگردم به روزای قبلم...به روزایی که حالم خیلی بد بود...همشم به خاطر یه فکر شاید بچگانه باشه!تنهام...خیلی تنها...چرا کسی به حرفای من گوش نمیده؟بیخیال من که عادت کردم چیز جدیدی نیس...بازم نتونستم حرفامو بزنم...اینجام نمیتونم حرفامو بزنم جالبه...مهم نیس دیگه اینم یه مدل زندگیه...اذیتم نکن من خیلی حساس تر از اونیم که فکرشو میکنی پس بجای اینهمه ناراحت کردنو دل شکوندن دوسم داشته باش...پشتمو خالی نکن٬تنهام نذار لطفا...
نمیدونم چرا دلم خواست این حرفارو بزنم....هه....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 19:2 توسط نفســـ:)
|