نی نی و مامان زری
میگه:من زندگیمو به تو میدم نفس تو عشقمی همه امیدم نفس خوشبختی ای که دنبالش میگشتم اونو تو چشمای تو دیدم نفس...........
وای اینقدر ذوقیدم....اینو ماهواره نشون میداد من هی ذوق میکردم شیوا از ته دل گفت خاک تو فرق سرت.....ذوقم خوابید!
یه کتاب داستان داشتم به صورت شعر بود عاشقش بودم هنوزم دارمش من با اون بزرگ شدم!دقیقا شرح حال منو مامانم بود!موضوعش راجع به یه نی نی و مامانش بود!کتاب نی نی و مامان زری!عین منو مامان زری خودم!کل شعراشو حفظ بودم الان یادم نمیاد ولی یه تیکش این بود که:مامان زری گفت به نی نی عزیز دلم چرا میشینی؟نی نی میگه مامان زری اخه خسته شدم بیا از اینوری.......خیلی زیاد بود همرو یاد نیس!ای یادش بخیر بچگی.......اون روزی داشتیم همین شعرای مامان زریو میخوندیم از رو کتاب!من صدامو بچه گونه کرده بودم میخوندم مامانمم همراهی میکرد از اونر بابام داد زد خدا شماهارم شفا میده.........
+نظرات لطفا پست پایین